فريد الدين العطار النيسابوري

64

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

هدهدش گفت اى به صورت مانده باز * بيش ازين در عشقِ رعنايى مناز عشقِ روىِ گل بسى خارت نهاد * كارگر شد بر تو و كارت نهاد گل اگر چه هست بس صاحب جمال * حسنِ او در هفته‌اى گيرد زوال عشقِ چيزى كان زوال آرد پديد * كاملان را آن ملال آرد پديد خندهء گل گر چه در كارت كشد * روز و شب در نالهء زارت كشد در گذر از گل كه گل هر نوبهار * بر تو مىخندد ، نه در تو ، شرم دار ! حكايت شهريارى دخترى چون ماه داشت * عالمى پر عاشق و گمراه داشت فتنه را بيداريى پيوست بود * زان كه چشمِ نيم خوابش مست بود عارض از كافور و زلف از مشك داشت * لعلِ سيراب ، از لبش ، لب خشك داشت گر جمالش ذرّه‌اى پيدا شدى * عقل ، از لا يعقلى ، رسوا شدى گر شكر طعم لبش بشناختى * از خجل بفسردى و بگداختى از قضا مىرفت درويشى اسير * چشم افتادش بر آن ماهِ منير گِرده‌اى در دست داشت آن بىنوا * نان او آن مانده بُد بر نانوا